تبليغاتX
قلبم از سنگ بود امابا نگاهی شیشه ای شکست


قلبم از سنگ بود امابا نگاهی شیشه ای شکست

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
.....

عکس عاشقانه

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 


نويسنده: نیاز مورخ: پنجشنبه یکم مرداد 1388
|+|

 

 

 ***  زندگی کن  ***


نويسنده: نیاز مورخ: پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
|+|

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا ميدونيد دلتنگی چيه ؟

بزرگترين دلتنگی اينه که بدونی اون کسی که دوسش داری هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدونی يه روزی از کسی که دوسش داری بايد جداشی حالا چه بخوای چه نخوای

 تا حالا فکر کردی خوشبختی يعنی چی ؟

خوشبختی يعنی اينکه يکی يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکی باشه که پناه خستگی هات باشه يکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه

 تا حالا فکر کردی آرامش يعنی چی؟

 آرامش يعنی اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشی که توی سينه کسی که دوسش داری يه خونه گرم داری

تا حالا فکر کردی زندگی يعنی چی؟

زندگی يعنی اينکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچيزی که بهش ايمان داری زندگی يعنی اينکه خودتو دوست داشته باشی برای اينکه توی دلت عشق اون هست


حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان يعنی هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: نیاز مورخ: سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
|+|
نگاهم می کنی...
نگاهم مي كني و مي گوئي چرا مي خواهي در انتظارم بماني ؟ مگر

از من چه ديده اي ؟ بسيارند بهتر از من , مهربانتر از من كه مي توانند

عاشقت باشند كه مي توانند دوستت بدارندبدون آنكه دوستشان بداري

چرا من ؟ برو اينگونه خوشبخت تر مي شوي برو رنج هايم را براي خودم

بگذار تو نمي تواني ادامه دهي بگذار بدانم آيا آنقدر توان دارم كه به تو

برسم يا نه ؟ بگذار ارزش داشتنت را حس كنم و اشك در چشمانت

حلقه مي زند ... ديگر نمي توانم هر مشكلي را تحمل مي كنم در برابر

هر بادي مي ايستم و زير هيچ كوله باري شانه خم نمي كنم از هيچ

باراني نمي لرزم ... اما اين ديگر نه زير بار غمهايت شكسته خواهم

شد و زير باران اشكهايت خواهم لرزيد تاب دبدن اشكهايت را ندارم آرام

مي گويم باشد مي روم . بعد پشت مي كنم به تو به آرزوهايم به

دنيايم به وجودم و قدم در راه رفتن مي گذارم آري جدا يعني غربت

هميشه اين را گفته ام ارام مي گويم خواهم رفت فرو مي ريزم اما

مي ايستم مي ايستم تا نداني چقدر خميده گشته ام باد پائيز به

صورتم برخورد مي كند و سرمايش تا قلبم رسوخ مي كند هيچ وقت فكر

نكرده بودم پائيز اينقدر سرد است ... در دستانم جاي تهي دستانت

فرياد مي كند چرا گفتم مي روم؟؟؟ بدون تو خوشبختي كجاست ؟؟؟

بدون تو زندگي معنا ندارد ؟؟؟راستي مگر آدم چند بار عاشق مي شود

؟؟؟چند بار ديوانه وار جاي خالي تو را جستجو كردم و باز پيراهنم را

بوئيدم كه بوي آغوشت را زمزمه مي كرد ....!

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك اما آيا باز مي گردي؟

چه تمناي محالي دارم !!!
..............................خنده ام ميگيرد!

نويسنده: نیاز مورخ: دوشنبه هفدهم دی 1386
|+|

يه مرداب براي بدست اوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا ارامش نيلوفر بهم نخوره پس اگه کسي رودوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن...

 

 

هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت...

 

 

 

من می توانم خدارادوست بدارم زیرابه من آزادی آن راداده که انکارش کنم...

 

 

 

 

                     گورستان ها پر از افرادیست که روزی گمان می کردند شجاعترینند.........

 

 

 

      من نميگوييم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد...

 

 

 

 

دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست ، اسراف در محبت است . اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس . اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني...

 

 

 

الهي تنها تويي د ر خلوت تنها يي ام تنها تو مي خواهي مرا به ا ين همه رسوا يي ام اي يا ر بي همتاي من سرما يه ي سوداي من گر بي تو ما نم واي من واي ا ز د ل سود ا يي ام جا ن گشته سر تا پا تنم ا ز ظلمت تن ا يمنم شد آ فتا ب روشنم پيد ا به نا پيدا يي ام...

 

 

 

به تو سلام که در انتظارت نشستم به تو سلام که صبر و انتظار و فراغ و درد و... مرا از با تو بودن مايوس نمی کند به تو سلام که هيچوقت برای وصالت نا اميد نبودم به تو سلام که معنی دوست داشتن، عشق و زندگی را در وجود تو يافتم به تو سلام که عشقم را پذيرفتی و باور کردی به تو سلام که تو را هديه ی خدا می دانم به تو سلام که بی تو بی تاب شدم و با تو به آرامش رسيدم به تو سلام که عاشقانه دوستت دارم...

 

 

 

نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست...

 

 

 

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند...

 

 

 

آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود...

 

 

 

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است...

 

 

                                         

 

 


نويسنده: نیاز مورخ: یکشنبه دوم دی 1386
|+|
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم 

وز جانو دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

           اول بدام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم


نويسنده: نیاز مورخ: پنجشنبه یکم آذر 1386
|+|

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن. به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا.

محبت مثل سکه می مونه که اگه تو قلکه قلبه کسی بیفته نمیشه بیرون اوردش اگه هم بخوای درش بیاری باید اونو بشکونی...

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست...

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنم...

بگو عزيز من تو با مني ...عاشقي رو نميشکني...عاشق و ديوونه مي مونم واسه تو...پشت کوچه هاي شب دور از نظر ...با دل خون با چشم تر...مثل ديوونه مي خونم واسه تو...اما اون چشماي تو من عاشق رو نديده ...اون دوتا چشم قشنگ منو تا اينجا کشيده...اگه ديدي که يه روزي بي خبر....گمشدم توي سفر...شک نکن به عشقم ....اسم منو توي عاشق ببر...

اي كاش عبور لحظه هاي من در امتداد آينه بود تا تمام با تو بودن را دوباره تكرار مي كردم...

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت...

                                                        

 


نويسنده: نیاز مورخ: یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
|+|
مادر...

مادر عاشقانه ترین شعری است که شاعر طبیعت و خالق هستی سروده است...

 [ لينک ثابت به اين مطلب ]

 [ لينک ثابت به اين مطلب ]

 تنها بدان که در تنها ترین تنهایی ها تنها کسی که به تو می اندیشد تنها خداست...

 [ لينک ثابت به اين مطلب ] 

کفش هایت کو؟؟؟

می خواهم آنها را بر دارم که تو هم مانند سهراب هوس رفتن به سرت نزنم...

  [ لينک ثابت به اين مطلب ]   

همه چیز را تقصیر من بینداز ولی بدان که عاشق شدن من تقصیر تو بود...

  [ لينک ثابت به اين مطلب ]

آری...آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست                       

 [ لينک ثابت به اين مطلب ]

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنم...

 

 

 


نويسنده: نیاز مورخ: چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
|+|

در این دنیا که نامردان عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 


نويسنده: نیاز مورخ: یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
|+|

فقط سکوت در این خرابه ی من حکم فر ماست فقط غم به خا نه ی تاریک من گذر می کند وجودم پر شده از نقش فاصله ها امروز خسته تر از گذشته ام چشما نم حتی نفس پی تو دویدن را ندارد پا هایم توان گریز از این سراب را ندارد کاش مرگ به سراغ من،تنها بیاید کاش می دانستی که چقدر خسته ام

 

 

 

                                             [ لينک ثابت به اين مطلب ]

 

 

 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني وان چنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني محو تماشاي تو ام تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

 

 

                                        [ لينک ثابت به اين مطلب ]

 

خواهر کوچکم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟ من به او خنديدم. کمي آزرده و حيرت زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم. گفت: ديروز خودم ديدم که مهران پسر همسايه پنج وارونه به مريم مي داد. آنقدر خنديدم که طفلک ترسيد، بغلش کردم و بوسيدمش و گفتم: بعدها وقتي که باران بي وقفه اي در سقف کوتاه دلت را خم کرد، بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد....

 

                                          [ لينک ثابت به اين مطلب ]

 

من از فرياد دلگيرم من از لبخند دلسيرم پراز عشقم ولي آخر بدون عشق مي ميرم

                                        

                                          [ لينک ثابت به اين مطلب ]

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند. 

 


نويسنده: نیاز مورخ: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
|+|
تقديم به تو

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی ديگر خواهم کشيد.

آسمان آخرين

که تنها ستاره ی آن

                            تويی.

 

آسمان روشن

سرپوش بلورين باغی

که تو تنها گل آن ٬ تنهازنبور آنی.

باغی که تو

              تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست يگانه

که تويی.

 

ای آسمان و درخت و باغ من٬ گل و زنبور و کندوی من !

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشيد

که تنها رويای آن تويی...


نويسنده: نیاز مورخ: چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
|+|

                                              عیدتون مبارک...


نويسنده: نیاز مورخ: سه شنبه هفتم فروردین 1386
|+|

                  

 


نويسنده: نیاز مورخ: پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
|+|
عاشقانه...

عشق مثل ماسه خيسه...وقتي بري روش جدا شدن ازش خيلي سخته حتي ميشه گفت غير ممكنه اما وقتي جدا بشي جاي پاش تا هميشه توي زندگيت باقي مي مونه...

                          [ لينک ثابت به اين مطلب ]                                

من اينجا نشسته ام در كنار درختي، خشكيده؛ خشكيده نه از دست سرما و نه
از دست پيري؛ كه بيش از حد سرزنده بود، براي اينكه بلندتر از ديگران بود، كه امان
از ديگر درختان، بريده بود، اما چاره كارش كمي نفت بود، باغبان پير بعد از ظهري
پاييزي آمد، شاخه هاي سر به فلك كشيده ي درخت پير را بريد، پوستش را كند و
نفت را بر زخمهايش ريخت، ديگر هيچ وقت آن درخت سبز نشد، شايد تنها گناه او
اين بود كه ميوه نداشت و باقي، همه بهانه بود...

                             [ لينک ثابت به اين مطلب ]                               

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم باشی ... از هر چی قرار است غیر تو باشد خواهم گذشت...

                 [ لينک ثابت به اين مطلب ]                  

می ترسم   ..........  آره . این دفعه هم من بازنده می شم.....می دونم.....

نمی دونم چی می شه.نمی دونم...........

ای کاش دلی نداشتم که بخواد به تو عادت کنه...

            ای کاش...               

                           [ لينک ثابت به اين مطلب ]                             
                                                         

من ندانم که کیم...من ندانم که چیم...من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم...

                            [ لينک ثابت به اين مطلب ]                               

در اين هواي سرد به سوگ او نشسته ام. نه؛ شايد به سوگ خود نشسته ام،
شايد داستان اين درخت، داستان? سرنوشت من نيز باشد. آري شايد سرنوشت
من نيز باشد، در پاهايم سوزشي را احساس مي كنم، گويي در پاي من هم نفت
ريخته باشند. خسته ام، مي خواهم بخوابم، مي خواهم خط پاياني بر اين داستان
نهم، اما مرا خواب فرا مي گيرد و با خود مي برد، به جايي كه تاكنون نرفته ام...

                [ لينک ثابت به اين مطلب ]                   

[ لينک ثابت به اين مطلب ]                                      [ لينک ثابت به اين مطلب ]


 


نويسنده: نیاز مورخ: سه شنبه نوزدهم دی 1385
|+|
مرا به یاد خواهی آورد...

نويسنده: نیاز مورخ: شنبه بیست و پنجم آذر 1385
|+|
من ایرانیم

من ایرانی­ام

به اشتباه اسم من رو فاطمه، یا رقیه، یا حتی الهه گذاشته­ان

در اولین فرصت به ثبت­احوال می­رم

و از لیست بلندبالاشون یه اسم ایرانی خفن انتخاب میکنم:

رکسانا

آناهیتا

پانته­آ

و از ثبت کامل اصالت ایرانی­ام

نفسی به راحتی می­کشم

 

من ایرانی­ام

اهل دخیل بستن به امام­زاده صالح نیستم

و هیچ روضه­ای اشک­ام رو درنمیاره

و دروغ چرا

گاهی در مجالس روضه­خوانی

زیر چادر، به جای اشک

هر و کر کرده­ام

و بقیه به خاطر لرزش شونه­هام

چندین و چند بار بهم گفتن:

التماس دعا

 

نمی­دونم «سیاووش» کی بوده و چرا تن به آتیش سپرده

اما «سیاوشون» باید بهتر از «عاشورا» باشه

آش پشت­پا

 و شله­زردپزون

خرافه­های عمه سکینه ست

و میراث شوم شاهان صفوی

اما سمنوپزون

من رو از حس ایرانی بودن سرشار می­کنه

و به یادم میاره که از سلاله­ی نادرشاه افشارم

(نور به قبرش بباره که داشت ما رو همسایه­ی دیوار به دیوار هندوستان می­کرد)

 

من ایرانی­ام

با «گات»­ها استخاره می­کنم

و یه الله «فروهر» به گردنم آویزون می­کنم

و راه می­رم و به عرب­های تخم سگ لعنت می­فرستم

که چرا ما ایرانی­های

«پاک­نهاد»

«پاک­اندیش»

«پاک­کردار»

رو به خاک سیاه نشوندن

 

من چهارده قرن تاریخ ایران رو

ار صفحه­های تاریخ پرشکوه شاهنشاهی

پاک می­کنم

و همه­اش رو دسیسه­ی اعراب سوسمارخور پاپتی می­دونم

و یادم می­ره که از خودم بپرسم

ما ایرانیان

«پاک­نهاد»

«پاک­اندیش»

«پاک­کردار»

چرا از یه مشت پاپتی بی­فرهنگ

شکست خوردیم

و دست روی دست گذاشتیم

تا اسطوره­های «رستم» و «اسفندیار»

کم کمک داستانکی بشه ورد نقال­های قهوه­خانه

 

من ایرانی­ام

تقویم من، فقط تاریخ خورشیدی داره و میلادی

و شکر خدا

در اون خبری از ماه­های بی کلاس قمری نیست

و به جای عید قربان و عید سعید فطر

پره از عیدهای خفنی مثل:

بهمنگان

دی برین و دی­ماه

سده

مهرگان

و برای تمام مناسبت­های میلادی

از هالووین تا ولنتاین

یه معادل ایرانی اصیل داره

 

من ایرانی­ام

اگه آگهی­های «گدا و سیما»

یا همون «صدا و سیمان»

پر بشه از اسم­هایی مثل:

«آچیلان دور»

«قاینارخزر»

«شادلی»

«پالتار یری»

و اگه شب و روز «پیتزا» بخورم

و یخچالم پر باشه از:

کوکتل و  چاکلت و  شنیسل و آووکادو

و سعی کنم همیشه «آن تایم» باشم

و روزی چند بار «آن­لاین»

عین خیالم نیست

اما جوراب «عفت»

حرص من رو درمیاره

و صندوق «مهر رضا»

کفری­ام می­کنه

 

من ایرانی­ام

نمی­دونم «صبّی»­ها کی­ان

و «ماسال» کجاست

اما می­دونم که «لر»­ها آریایی­ان و هم­نژاد ژرمن­ها

و آرامگاه کوروش بزرگ، قبله­ی منه

و همه باید «پارسی» رو پاس بدارن:

عرب­زبان­های جنوب غرب

ترک­زبان­های شمال غرب

و بلوچ­های شرق

و کردهای غرب

 

من شاهنامه رو نخوندم

نه به خاطر این­که پره از واژه­های قلنبه سلنبه

یا خدای ناکرده سوادم کمه

من شاهنامه رو نخوندم

همون طور که نهج  البلاغه رو نخوندم

یا نهج الفصاحه رو

اما چشم بسته به شما می­گم که شاهنامه خوبه

هویت ملی منه

و بقیه میراث اعرابه و غیرقابل اعتنا

اگه باور نمی­کنین، این همه کتاب!

 

من از ایرانی بودن

فروهر و زردشت و مهرگان می­خوام

و یه تابلوی «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک»

که حتما کار هنرمندان اصفهان باشه

و کتاب اوستا

که سر سفره­ی هفت­سین بذارم

 

من ایرانی­ام

و در حالی که با موبایل حرف می­زنم

و سر دیگران رو شیره می­مالم

و با زرنگی از وام ازدواج شهین استفاده می­کنم

و دو میلیون از بی بی می­گیرم و در وام مسکن می­ذارم

و سند خونه­ی بابا رو با حقه­بازی می­گیرم

و از وام خرید ماشین­آلات کشاورزی، برای سفر به دوبی استفاده میکنم

و روم نمی­شه به دوست­هام بگم که حوصله­شون رو ندارم

و هزار دروغ می­بافم که ثابت کنم سرم خیلی شلوغه

و برای رفتن به دانشگاه

سوال­های کنکور رو می­خرم

و ده­ها سند میارم که

سهمیه­ی شاهد هستم

یا زن جانباز

یا خواهر ایثارگر

و یواشکی عضو بسیج دانش­آموزی یا دانشجویی یا اداره­جاتی می­شم

و چند هفته قبل از گزینش

شب و روز اخبار تلویزیون رو می­بینم

و روزنامه­ی کیهان می­خرم

و نماز جمعه می­رم

و اسم وزیرها رو حفظ می­کنم

تا کاملا توی حس برم

و بتونم ثابت کنم که «ولایتی» هستم

و سر چهار راه

چراغ قرمز رو

اگه پلیس نباشه، تخت گاز رد می­کنم

و برای خریدن سیب­زمینی و پیاز

چند من پودر و ریمل و ماتیک می­زنم

و مانتوی تنگ و چسبان

و چشم­های خمار رو فراموش نمی­کنم

و سیگار خیابون و کافی­شاپم

حتما مارلبروی لایته

و در اداره از وقت نماز و ناهار و رفتن به تشییع جنازه­ی همکارم

استفاده می­کنم تا جیم شم

و چهار روز تعطیلی عید فطر

قند تو دلم آب می­کنه

اما به روی خودم نمیارم و «وا نوروزا» سر می­دم

و بادی به غبغب می­اندازم و از مفاخر ملی ایران حرف می­زنم

و استخوان­های پودر شده­ی زردشت و مانی و مزدک

و کوروش و بابک و ارشک

و مهرداد اول تا چندم

و سایر «نشانگان ملی­گری»ام رو در گور می­لرزونم

 

بله

من ایرانی­ام

یه ایرانی ٍ

«پاک­نهاد»

«پاک­اندیش»

«پاک­کردار»

 


نويسنده: نیاز مورخ: شنبه یازدهم آذر 1385
|+|

 

                                                                  [ لينک ثابت به اين مطلب ]
 
                          بيهوده نيست روي زمين ام نهاده اند ...
                       بارم ... كه روي شانه ي عالم ... زيادي ام !!
 
                                                                   [ لينک ثابت به اين مطلب ]            


 

نويسنده: نیاز مورخ: پنجشنبه نهم آذر 1385
|+|
عاشقانه ها...

بگذار که اين قلب در اندوه بميرد
بي مهر و محبت نتوان زيست
وليكن يك دل نتواند دو محبت بپذيرد

بگذار تا بگويند ما بي غمان مستيم در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم بگذار بعد عمري شعر و ترانه خواندن حتي خدا نفهمد معشوقه مي پرستيم

گيرم که خلق را به فريبت فريفتي با دست انتقام طبيعت چه مي کني

دل چيست که گويم از براي غم توست
يا انکه حريم تن*سراي غم توست
لطفي است که ميکند غمت با دل من
ورنه*دل تنگ من چه جاي غم توست

خواستم زنده بمانم غم ياران نگذاشت
خواستم غم نخورم غصه هجران نگذاشت
خواستم دست به هر کار خلا في بزنم
آيه خوف فمن يعمل قران نگذاشت
خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک
ديدن کوخ نشينان بيابان نگذاشت

مثل آهو مي کشد گردن ولي رم مي کند --- با رمـــــيدنهاي خــــود از عمر من کم ميکند
مي نهد بر شانه هاي خسته ام بار نگاه --- بار سنگيني که پشت کوه را خم مي کند
گرچه مي ريزد شراب از چشم هاي مست او --- کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبريز از غم مي کند
با رقيبان مي نشــــيند بـــاده نوشي مي کند --- چون مرا مي بيند از غم چهره در هم مي کند
در عبور از لحظه هاي زندگي جز عشق نيست --- آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم مي کند

آري اين است آغاز دوست داشتن گرچه پايان راه ناپيداست --- من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

شهر من غربت ديار بي کسي اندکي پايين تر از دلواپسي
چند متري مانده تا آوارگي ده قدم بالاتر از بيچارگي
جنب يک ويرانه مي پيچي به راست مي رسي بر کوچه اي کز آن ماست
داخل بن بست تنهايي و درد هست منزلگاه چندين دوره گرد
خسته و وامانده از اين ماجرا در همان اطراف مي بيني مرا

كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم
ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم
كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم
يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم
.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها
نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها
من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم!
قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم

من ميگم منو شکستن, چشم فانوسم و بستن
تو ميگي خدا بزرگه, ماه و ميده به شب من
من ميگم آخه دلم بود, اون که افتاده به خاکه
تو ميگي سرت سلامت, آينه ها زلال و پاکه


نويسنده: نیاز مورخ: جمعه بیست و ششم آبان 1385
|+|

من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.

مرده ام در کوچه هاي بي کسي *****سنگ قبرم را نمي سازد کس ***** سوختم خاکسترم را باد برد ***** بهترين يارم مرا از ياد برد


نويسنده: نیاز مورخ: یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
|+|
کوچه های غربت...

در کوچه های غربت و تنهایی چنان غریبانه بدنبالت می گشتم که گاه عابران بر حال زارم می گریستند و می گفتند:نخواهی یافت هر آنچه را که می خواهی . ولی من هم چنان به دنبالت خواهم گشت و روزی تو را خواهم یافت  ای بهترینم


نويسنده: نیاز مورخ: جمعه پنجم آبان 1385
|+|
مطالب پیشین
:: طراح قالب وبلاگ و سايت ::

<-postTitle->

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie