تبليغاتX
قلب سنگی...

قلب سنگی...

قلبم از سنگ بود اما با نگاهی شیشه ای شکست...

...عاشقانه 2

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم گفتم: کجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه میتونی ؟ گفت : اره سخت نیست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت گفتم این چیه ؟ گفت : هیسس ساکت شدم گفتم : بنویس چرا معطلی خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوستت دارم دیوونه اون رفته ؟ خیلی وقته؟ کجا ؟ نمیدونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

فرق من و تو: گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو...

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشدافسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم...

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.و زمين پر از شمع و پروانه شد.پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.شب بود، خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم ، بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر بدهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.
 اینک در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را تغییر بدهم !!!.

+ نوشته شده در  Thu 9 Sep 2010ساعت 1:28 AM  توسط lovelorn  | 

عاشقانه 1...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

 سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

 موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان تو

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

 

 

آسمان بارانی است

اشک من هم جاری است

شاید این ابر که می نالد و می گرید از درد من است

شاید آسمان هم از  دل من با خبر است!

شاید او می داند

که فرو خوردن غم

قاتل جان من است

من زیر باران از غم و درد خود می نالم!

اشک خود را نگه می دارم با یک بغض کهنه

من رهایش کردم باز زیر باران

من زیر باران اشکها می ریزم!

همگان در گذرند!

باز بی هیچ تامل در من!

سر به سوی آسمان می سایم!

من نمیدانم!

صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است

+ نوشته شده در  Wed 1 Sep 2010ساعت 3:43 PM  توسط lovelorn  |